دانش بیشتر زندگی بهتر
درباره وبلاگ
هادی

از بر و بچ علامه حلی
نويسندگان
صفحات وبلاگ
            

درس اول :
روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می گذشت .
ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان یک پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد . پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد !
مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است . به طرف پسرک رفت و او را سرزنش کرد .
پسرک گریان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو ، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند .
پسرک گفت : " اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند . برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم " .
" برای اینکه شما را متوقف کنم ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم " .
مرد بسیار متاثر شد و از پسر عذر خواهی کرد . برادر پسرک را بلند کرد و روی صندلی نشاند و سوار اتومبیل گرانقیمتش شد و به راهش ادامه داد ...

نتیجه اخلاقی : خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می زند . اما بعضی اوقات زمانی که وقت نداریم به ندای قلب مان گوش کنیم ، او مجبور می شود بگونه ای عمل کند که شاید به مزاقمان خوش نیاید ... در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما پاره آجر به طرف تان پرتاب کنند !
تصاویر زیباسازی ، کد موسیقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نویسان ، 
تصاویر یاهو ، پیچک دات نت www.pichak.net

 
 

درس دوم :
مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود و کشاورز مقرر کرد چنانچه مرد جوان از عهده ی امتحان برآید دخترش را به عقد او درآورد .
کشاورز به مرد جوان گفت برو در آن قطعه زمین بایست . من سه گاو نر را آزاد می کنم اگر توانستی دم یکی از این گاو نر ها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد .
مرد قبول کرد . در طویله اولی که بزرگ ترین بود باز شد . باور کردنی نبود بزرگ ترین و خشمگین ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود . گاو با سم به زمین می کوبید و به طرف مرد جوان حمله برد . جوان خود را کنار کشید تا گاو از مرتع گذشت .
دومین در طویله که کوچک تر بود باز شد . گاوی کوچک تر از قبلی که با سرعت حرکت کرد .
جوان پیش خودش گفت : منطق می گوید این را ولش کنم چون گاو بعدی کوچک تر است و این ارزش جنگیدن ندارد .
سومین در طویله هم باز شد و همانطور که فکر میکرد ضعیف ترین و کوچک ترین گاوی بود که در تمام عمرش دیده بود .
پس لبخندی زد و در موقع مناسب روی گاو پرید و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگیرد ...
اما با تعجب و ناباوری دید که گاو دم نداشت !!!

نتیجه اخلاقی : زندگی پر از ارزش های دست یافتنی است اما اگر به آنها اجازه رد شدن بدهیم ممکن است که دیگر هیچ وقت نصیب مان نشود . سعی کن همیشه اولین شانس را دریابی !



موضوع مطلب : داستان کوتاه تو مخ برو